آزمايشي

هفت روز هفته/بیست و چهار ساعت شبانه روز

خدایا یه معجزه  ... برای  منم یه معجزه بفرست . مث ابراهیم ، شاید معجزه من یه حرکت کوچیک

بیشتر نباشه . یه چرخش ، یه جهش ، یه اینطرفی ، یه اونطرفی

 

                                                                          خسرو شکیبائی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/12/30ساعت 1:57  توسط مسعود  | 

بد می کنی و نیک طمع می داری
هم بد باشد سزای بدکرداری
با اینکه خداوند کریم و است و رحیم
گندم ندهد بار چو جو می کاری



پیوسته مها عزم سفر می داری
چون چرخ مرا زیر و زبر می داری
شیری و منم شکار در پنجه ی تو

دل خوردئی و قصد جگر می داری



تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمه ی نانی نانی
این نکته ی رمز اگر بدانی دانی

هر چیزی که در جستن آنی آنی





+ نوشته شده در  جمعه 1391/07/21ساعت 3:1  توسط مسعود  | 

وقتی عشق از دست میره کیو باید سرزنش کرد؟

اونکه رفت؟

یا اون کسی که به زبون نمیگه برگرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/06/22ساعت 10:8  توسط مسعود  | 

این روزها If you were a sailboat


+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 6:0  توسط مسعود  | 

 


عشق و اما عشق…بر سر عشق چه می آید در این دوران؟آیا عشق دوران پست مدرن  همان عشق دوران قاجار است ؟ حس نوشتن نامه های عاشقانه  با مرکب و رساندنش به دست معشوق مانند حس اس ام اس فرستادن است؟آیا مرارت و سوز و گداز و خون جگر این روزها مفهومی دارد؟   توی یک شبکه اجتماعی، یک نفر را پیدا می کنی. رویش کلیک می کنی، می کشی اش بیرون از توی دنیای مجاز.رابطه شکل نمی گیرد یا برقرار نمی ماند؟ فدای سرت. با یک کلیک رابطه را حذف میکنی . به همان سادگی که کانالها رو  عوض می کنی آدمها را عوض می کنی. برای چی باید وقتت را  تلف روابط ناجور کنی ؟ برای چی چیزی را بسازی، عمر پایش بگذاری؟ وقت صرفش کنی، برای شناختنش ظرافت به خرج بدهی، برای نگاه داشتنش خون دل بخوری و اشک بریزی؟ ریموت کنترل  اختراع شده و دست توست، احمق!  از روی این کانال بزن اون کانال.تو روی هیچ کانالی برای همیشه نمی تونی متوقف بمانی. کم کم این کانال عوض کردن ها میشود  ضرورت ، می شود عادت، می شود لایف استایل. آبگوشت آماده است، نان سنگک را ترید می کنی توش و آدمها و صورتها و شکل ها و بو ها و لمس هایشان در هم ادغام می شود. تا آنجا که خودت هم یادت می رود که واقعا دلت چی می خواهد. آنقدر هم اهمیتی ندارد. تو وارد عصر پست مدرن شده ای. عصری که دیگر هیچ چیز اهمیت بنیادینی ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/25ساعت 18:28  توسط مسعود  | 



مرگ من آمد ولـي تــرس امــانش نــداد

اين تن بي خاصيت سـگ شد و جانش نداد


شال و كلا كــرده بود واي چه بشـاش بود

روي هوا مي پريد نشئـه ي خشـخـاش بــود


منتظــرش مانـــده ام پنــج دري بــاز بــاز

حاضــر و آمــاده ام بــال و پــري بــاز بــاز


هاي نرو، مرگ من !‌ جان خودت صبركن

هـاي نـرو مرگ من ، جان خودت صبر كن

مي شكنـم دم به دم جنـس سفالم بد است

باز دمــاغ دلــم سوختـــه حالــم بـــد است


چيست‌ در انديشه‌ات ‌اي ‌ملك المــوت دور ؟

سست شــده ريشه ات اي ملك الموت دور


من سـرپايـم هنــوز ريــشه زن بــي بخـار

كنــد شده تيشه ات اي ملك المــــوت دور

من ســرپــايـــم هنــوز با كمـري تا شـده

زاويـــه معنــي شـــده در بشـــري تــا شـده

زاويه در زاويـه پيكـــره خـــم كـــرده ام

رو به افـق پيكــري زنــده علـــم كـــرده ام


زاويــه در زاويــــه مثــــل شمـــا نيستـــم

هـــي!عـوضــي آمـــدي من كه خدا نيستـم


زاويـــه در زاويـــــه مــــردم و آبــستنـم

مثــل شمـــا كار بـــد كــــردم و آبستنـــم


حامله ام حاملـه بچــه ي من يك قلـوست

مثــل شمــا نيستـــم بچه ي من در گلوست


كاش سر زايمــان مـرگ مـي آمــد جلــو

با بزكـي نــرم و دوست داشتنـــي مثـــل تو


ســـرزده مي آيــي و، ســرنـزده مي روي

رقص كنان مثل يك عقربه رد مـي شـــوي


خم شده ام مثل پيـچ كرك و پـرم ريختـه

يـك ســر بــي خاصيــت ازتنــم آويختـــه


بــاز عـــرق كــرده ام حافظـه ام كم شده

بــاز حــوا آمــــده بـــــرده ي آدم شــــده


باز عــرق كرده ام راست و كـج مي شوم

آه اگــــر بپــــرد بــــاز فلــــج مـــي شـوم


مستـــم و لايعـقلــم مــال خـــودم نيستـم

با دوسـه تــه استكــان نيسـت شــدم نيستــم



واي خـــرابـم خـراب روي زميـــن نيستـم

آتــش ابليســي ام مـــن كه گليـــن نيستــم


هــاي خداي كبود ! پيلــه نكـــن دور شـو

دور و بـرم را پــر از ميلــه نكـــن دور شــو


هاي خداي بــزرگ «گيــر» نده خستــه ام

راهنمــاي بـــزرگ «گيـــر» نــده خستـه ام


اســـم خـــــدا مــال تـو اسـم بشر مال من

تازه و تر مـال تو تركـــه ي تـــر مــال مــن


من كه شبيـه شمـــا شـــر خر و بــد نيستم

مستــم و بــــي شيلـــه ام حيـــله بلـد نيستم


دامنتان خوني است دسـت شمـا رو شـده

ميوه ي ممنـوع تان مانـــده و بـــد بــو شده


مرگ! نترس ‌اين‌ كه‌ مست‌ ازهمه ‌دل‌ برده ‌است

سال هــزار و مـرض جــا زده و مـرده است


روز به روز از خـودم سوختــه تر مي شوم

آآآي ! بــراي خــودم زنگ خطــر مي شــوم


 
mahdarmah.blogfa.com
+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/25ساعت 7:55  توسط مسعود  | 

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

سر تا قدم نشانه‌ی تیر تو گشته‌ام تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

فروغی بسطامی


بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم


گفتم به بلبلی که: علاج فراق چیست؟

از شاخ گل به خاک فتاد و تپید و مرد!

حزین لاهیجی


 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/25ساعت 7:3  توسط مسعود  | 

ابر,یک پدیده است.یک پدیده زودگذر.دلیل نداره وقتی میاد توی آسمون و روی صورت خورشید می شینه,بگم که دیگه تموم شد!خورشید ازبین رفته برای همیشه! دیگه روشنایی بی روشنایی! ابر,چند ساعت می مونه یا چند روز و شاید شاید چند هفته.بعدش میبینیم که خورشید داره لبخند می زنه.تازه,پیش خودمون باشه,خورشید به من میگه وقتی که پشت ابر هم هست,لبخند می زنه! از وقتی خورشید این حرف رو بهم گفته,منم لبخند میزنم مدام.حتی وقتی ار میاد و برای چند لحظه یا چند روز,توی روزگارم میشینه,لبخند می زنم!

صحر

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/25ساعت 6:45  توسط مسعود  | 

فقط دو نوع مردم وجود دارند: کسانی که از تنها بودن خود فرار می کنند ـ اکثريت ، نودونه و نه دهم درصد مردم از خودشان فرار می کنند ـ و آن يک دهم درصد هم مراقبه کنندگان هستند ، که می گويند ((اگر تنها بودن يک حقيقت است ، پس حق است ؛ پس فايده ندارد که از آن بگريزم . بهتر است واردش شوم ، با آن روبه رو شوم و آن را رودر رو ببينم که چيست .)) مراقبه يعنی با تمام قلب وارد تنهايی شدن ، آن را کشف کردن ، درباره ی آن تحقيق کردن و جويای آن شدن . تمام مراقبه يعنی همين .

اشو

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/24ساعت 4:11  توسط مسعود  | 

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت

باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد

باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق

ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت

رفتي و در دل من ماند بجاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسويم آئي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند برجانت

(فروغ فرخزاد)

بسامد - خاطرات mp3

بسامد - رویش booklet

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/23ساعت 18:55  توسط مسعود  | 

مطالب قدیمی‌تر